تبلیغات
•●♥ محسنTM ♥●• - داستان خفن 18+
 
•●♥ محسنTM ♥●•
                                                        
درباره وبلاگ

دوست عزیز سلام
به وبلاگ محسنTM خوش آمدی

دوست عزیز نظرات شما برام مهم و در بهبود وبلاگ یار کننده است
من رو از نظرات خود محروم نکن
مدیر وبلاگ : •●♥ محسنTM ♥●•
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
>> دوست عزیز اگه به سن قانونی رسیدی این داستان رو از دست نده <<
 


صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟


- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

...


سکوت

...

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

...

...

چند دقیقه بعد

...

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها : داستان جالب، داستان خفن، طنز،